اینجا، جای موندن نیست! شهری که از همه چیز و آدمهاش فقط یک استخر پنج فوت در شیش فوتِ دو قدمی خونه، آدم رو به خودش جذب کنه باید ازش کند و دور شد. خیلی زود. حتی اگر هزینههاش خیلی بیشتر از تصورت باشه و مجبور باشی قرض بگیری و تا شیش ماه بعدش قرضت رو پس بدی. از اون شیش ماههایی که خواب نداشته باشی تا خیالت راحت بشه که حسابت صاف شده اما با همه سختیش باید رد شد و گذشت. بعد از این همه کنده شدن و جا گذاشتن آدمها، اون زن و سه تا سگ واسه جا گذاشتنشون جونی لازمه که من ندارم. برمیگردم جایی که هر وقت دلم گرفت، تنگ شد تا آرامش فقط نیم ساعت راه داشته باشم نه پنج ساعت پرواز! از روز اول، این سفر، سفر خوبی نبود به جز دیدار هیچ بهونهی دیگهای واسهم نداشت. باید برگردم!
جمعه ۱۸ مهٔ ۲۰۱۲
دوشنبه ۷ مهٔ ۲۰۱۲
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
من یک آدم تکهتکه شدهی بیچارهای بیش نیستم که از ریزترین چیزها جوش میآورم و حرص میخورم، از سادگیها، از ستایشها، از حماقتها، از تظاهرها، از خودم و از دیگران. من آدمیام که هر تکهام را جایی جا گذاشتهام. بعد از نوزده سال کمترینش در تهران بود، بعد از آن تکهی بزرگی از وجودم در وان گیر کرد، چند تکهی گرون و باارزش در نیده و کایسری و ازمیر و یک خیابان دیوانه در استانبول با هزاران بهونهی دیگر. تنها جایی که مواظب تکههایم بودم نیویورک بود، شاید چون زمان کم بود در یک شب وقت جا گذاشتن نداشتم و از ورود به جای تازه پشت لاک خودم سنگر گرفته بودم. الآن که اینجام میبینم باز تکههای ناب و بینظیری از عمیقترین لایههای درونم را در مریلند جا گذاشتهم.
بدون شک در دوشنبهای از یک تابستون برمیگردم و همهی این تکهها را در بقچهم میچپانم و فرار میکنم به سر زمینی که هیچ چیز جا گذاشتنی و برداشتنی نداشته نباشد، همهی تکههام را میذارم گوشهی چشمهام و میشینم تماشاشون میکنم. در اون شب تابستونی قطعاً بارون ریزی هم میزند.
منِ تکهتکه شده بستر تغییر درونم به شدت تنگ است، به سختی به کوچکترین تغییرها اجازه بروز میدهم و آنقدر این فضا تنگ است که اغلب خود تغییرها منصرف شده و برمیگردند. من حتی از تغییر مایع شوینده لباسهایم هم هراس دارم. امشب مایع شویندهی سابق (منظور در شهر قبلی است) را خریدهام، با تیای شبیه همان تی در همان خانه، دستمالهای وایتکسی با همان بو و از فردا بعد از یازده روز میتوانم لباسهایم را بشورم و خونهم را تمیز کنم و بوی تازگی و نظافت بگیرم.
بعد از کلی حساب کتاب و چرتکه انداختن با خرده خریدهایی این خانه دارد شبیه خانه میشود.
...
تصویر: Home Sweet Home
...
تصویر: Home Sweet Home
جمعه ۴ مهٔ ۲۰۱۲
صدای ساکسیفون
بعد از حدوداً پنج ماه امروز آشپزی کردم، یعنی خودم آشپزی کردم نه به کسی کمک کردم و نه فقط یه دونه تخممرغ شکوندم. ماکارونی درست کردم. پیاز و گوشت چرخ کرده و فلفل سبز. از وقتی که سرکار رفت پاشدم خونه رو مرتب کردم، میز رو صاف کردم، وسایلی که به هم ریخته گوشهای ریخته بودند رو مرتب کردم و جارو کشیدم. قبل از پاشدن برای نظافت لپتاپش رو روشن کردم و از همون موقع کافه تهرانزیت داره میخونه. صدای لپ تاپ من خیلی کمتر از اون چیزیه که بشه با صدای جارو موزیک هم گوش کرد. خونه که تمیز شد با منصوره حرف زدم، تکست زدیم هم خندیدیم هم دلمون گرفت و بعدش ساکت شدیم. گفتم چشم به هم بزنیم تموم میشه.
ظرفهای کورن فلکس و چای صبح مونده بود، شستم. پیاز و فلفل رو خرد کردم و با حوصله سیب زمینیها رو برای ته دیگ حلقه حلقه کردم. هیچ وقت قبلاً نگفته بودم که من آشپزی رو دوست دارم و آشپزخونه محیط آروم و قشنگیه واسهم. شاید چون همیشه و هر روز مجبور نبودم آشپزی کنم و اغلب هم تنبلی کردهم حس بدی بهش ندارم، به هر حال.
خورشت، مواد یا سس که آماده شد تازه یادم افتاد که ما فقط یک عدد ماهیتابه کوچک داریم با یک عدد پلوپز. هنوز آبکش نداریم. دیگه کار از کار گذشته بود هم سس آماده بود و هم اسپاگتیهای ریش ریشی داشتند میجوشیدند. آماده دم گذاشتن که شد نیمی رو در یه کاسه گود ریختم نیمی رو درون در پلوپز که کنارش یک سوراخ تقریباً گشاد داشت. عمده آب با خم کردم قابلمه خالی شد و باقیموندهش با کمک سوراخ در قابلمه پلوپز. ماکارونی دم گذاشته شد. صدای ملایمی هم از پلوپز به گوش میرسه که دلنشینه مثل صدای جوشیدن ملایم کتری که بهت میگه تنها نیستی زمانی که واقعاً تنهایی.
تقریبا کارها انجام شده، نشستم و کافه تهرانزیت هم هنوز میخونه. بعد از یک هفته که اینجام حالم تقریباً خوبه چون از دوشنبه باید برم سر کار و فردا هم باید برم مصاحبه شاید واسه کار دوم. راضیم. میزان فشاری که داشت به خودکشی (غلو) میرسید خیلی کمتر شده، امیدوار شدم که کار و زندگیم داره شروع میشه. مونده درسم، هنوز مدتی مونده تا برم سر کلاس و چیزی رو که قراره بخونم، شروع کنم.
اینجا هوا خیلی بیشتر از اونجا گرمه، اونجا در واقع هنوز گرم نبود اما اینجا کاملاً تابستونه شاید هم بهارِ اینجاست. هنوز مطمئن نیستم اما بیست و هفت درجه و گاهی هم تا سی و دو درجه میرسه. مدام چیزی تو سرم تکرار میشه که اینجا جای همیشگی نیست همین زمزمه جلوم رو واسه ولخرجیهای زیادی واسه خونه و وسایل و این چیزها میگیره و خیلی هم بد نیست. نه منظورم دقیقاً اینه که خوبه. نخواستم خیلی مستقیم بگم که شاید خساست این روزهام خیلی به چشم برسه. البته آبکش که لازمهی هر زندگی است.
به اینجا حسی رو دارم که دانشجویی که از تهران به شیراز/زاهدان/بندرعباس یا هرجای دیگه برای دانشگاه رفته و همون جا به جای خوابگاه خونهی دنج و یک خوابهای رو اجاره کرده، داره. هم موندگار نیست هم اینکه شهری که درش هست کلی جای دیدنی داره که باید تماشا و کشف کنه اما دلبسته نمیشه چون دلش شهر دیگهای رو که دورتر از اینجاهاست میطلبه.
انگار کم کم دارم به آرامش می رسم آرامشی که شاید با شور و شلوغی همراه باشه.
...
پ.ن: همیشه بین نوشتار رسمی و محاوره سردرگم بودم، شاید نوشتار رسمی، اینجا برای نوادگانم که قرار است روزی اینجا را بخوانند دشوار آید. یک همچین چیزی.
شکل اینجا هم به زودی تغییر میکنه. یک سال بیشتر از این قاب و دیوار و رنگ گذشته. من در بیست و دو/ بیست و سه سالگی لابد خیلی نوسان دارم که با گذشت یک سال از این سلیقه و انتخاب کاملاً بدم میآد و آویزون بودن اسمم اون بالا خیلی واسهم آزار دهنده است.
سهشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۲
امریکن ایرلاین
امشبِ کوفتی و رذل ذوقم را برای سفر کور نمیکند هر چند که از عصبانیت تقریباً ته گرفتهم و بوی قابلمه زنگزده میدهم.
چهارشنبه با پسرک پرواز میکنیم و به جایی دورتر میرویم. فرشته بالدار که بیست پوند کامل است روبهرویم زیر صندلی میخوابد و نگران فشار هوا و سردی جایش نیستم.
قطعاً چهارشنبهی خوبی خواهد بود که از دیسی میپریم و در بوستون توقف داریم و بعد به مقصد میرسیم. همین، سفرمان به سلامت!
دوشنبه ۱۶ آوریل ۲۰۱۲
لحظه کهن، کشش لحظه همسان
ما آدمهای شگفتانگیزی هستیم. آدم تصمیمهای ناگهانی. آدم انقلابهای پرشور. اتفاقهای عجیبی را میاندازیم. باورمان نمیشود ما همانهایی هستیم که دیوارهای سنگر را جویدیم. خرابش کردیم تا از جنگ فرار کنیم. کردیم، جویدیم و فرار کردیم. دشواریاش هضم نشد. زهرش در زبانمان ماند. باکتریاش همه مغز و بدنمان را خورد تا تجزیه شدیم. خرد شدیم. پودر شدیم. الان؛ همان آدمهای پودر شده که بارها نابود شدهاند زخمی و خونآلود دارند به جنگ برمیگردند. شاید هم به دفاع. دفاع از زهدانی که از ازل در همانجا زاده شده بودند.
سربازها پوتینهایشان را روی زمین میکشند و میدوند، همان پوتینها که بندهایش سفید بود.
...
پ.ن: من، هر لحظه سرشار از استعاره ام.
اشتراک در:
پیامها (Atom)
.jpg)


